جويباري هستيم كه دوست داريم به اندازه وسعمان جاري شويم .
اگر ياريمان كنيد شايد رودخانه و دريا شويم
و اگر سنگ بر راهمان نهيد، شك نكنيد
كه ما هم مرداب مي شويم
جاتون خالي نبود ، همه وبلاگي ها رو ياد كرديم.......
واسه سلامتي وبلاگ نويسها جميعا صلوات .....
هفته قبل با همه سختي ها .... خوبي ها و بدي هاش به پايان رسيد
بازم اومديم سراغ وبلاگ.....
اينم عكس از كوه صفه اصفهان 4/12/1385

قول داده بودم داستانهاي عشقولانه
بعضي دوستامو بگم البته با كسب اجازه از اونا.....
خودمم تو اين هفته خيلي ناراحت شدم
حداقل از دست كسي كه فكر مي كردم ميتونه باعث آسايش و اطمينان قلبم بشه....اين چند كلام هم تقديم به او....
دفترم را باز مي كنم .اولين صفحه حكايت از رفتنت دارد.. به صفحات ديگه نگاه مي كنم .تمام صفحات را از نبودنت.از غم دوريت از چشم انتظاريم واميد به باز گشتت پر كرده ام... تنها يك برگ سفيد باقي مانده كه براي آمدنت خالي گذاشته ام....
داستان از اونجا شروع شد كه...... گل پسر عاشق شدن .....
قبل از شروع اين داستان بايد بگم كه اسامي دو كبوتر چاهي انتخاب شده غير واقعي ولي داستان كاملا واقعيست...... اسم گل پسر عاشق: علي و اسم گل دختر : مريم
كلاس آقاي فرجي استاد فيزيك 2 تموم شده بود كه ديدم علي اومد سر كلاس ...
به رفتارهاش بد جوري شك كرده بودم آخه علي اگه هم چيزي تو دلش بود رو نميكرد و اين مطلب منو رنج ميداد نميدونستم علي واسه چي ميومد سر كلاس ما آخه او با ما كلاس نداشت اينم عكس از دو سال پيش علي هم تو اين عكس هست

اون ماجرا گذشت تا گذشت و اكنون دو سال بعده كه ما تونستيم بفهميم چي شده آقا عاشق شده بودن ....
بسوزه پدر عشق .....
در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد آ تش عشقت چنان از زندگي سيرم کرد آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
من (محمد) خيلي باهاش صحبت كردم گفتم اگه از مريم خوشت اومده برو باهاش صحبت كن بالاخره ميگن دختر پل هست و مردم رهگذر ....
تو گوشش خونديم ولي مگه ميرفت ... الله اكبر از ين پسر
يه روز جمع دوستان جمع شد و تصميم گرفته شد كه خانم يكي از دوستان قديمي علي با مريم صحبت كنه كه با ديدن صحنه اي كرك و پر علي جون ريخت .......
مريم با يه پسر جوون دم دروازه شيراز سوار ماشين شدن و رفتن ......
علي ما خيلي غصه دار شده بود اينو كاملا ميشد از تو چهرش فهميد به علي گفتم غصه نخور خودم ته و تو قضيه رو در ميارم 
چند روز بعد با دوستام بوديم كه تصميم گرفتم من از خود مريم سوال كنم كه آيا نامزد كرده يا نه آخه من خيلي راحت و در عرض كمتر از چند ثانيه اين قدرتو دارم كه با افراد ارتباط بر قرار كنم داستان اون روز غم نگيز اينجوري بود
مريم از كلاس اومد بيرون تو راهرو ميرفت كه بهش گفتم خانم فلاني ببخشيد ...
مريم: بله بفرماييد ...
محمد: سلام يه چند لحضه اي وقتتونو ميگرم اشكالي نداره؟
مريم : سلام بفرماييد ...
محمد : ببخشيد من آدم ركي هستم و ميرم سر اصل مطلب.... يه چند وقتي يكي از دوستام ميخواستن با خودتون صحبت كنن ايشون علاقه مند هستن با خودتون و خانواده محترمتون آشنا بشن و از منم خواستن كه با شما صحبت كنم... شما كه نامزد ندارين ....؟
مريم : دوستتون آقاي....؟
محمد: آقاي فلاني از بچه هاي گروه مواد هستن.... پسر خوبيه خانم فلاني ميدونم كه شكل خوبي نداره اينجا صحبت كردن اما ....
مريم : من نامزد دارم اما نمي خوام كسي تو دانشگاه بدونه
محمد : خيلي ممنون موفق باشيد
به محض اينكه مريم رفت دوستام ريختن دورم ... محمد چي شد؟ گفتم مريم باهام مطمئن صحبت نكرد و علي خودش بايد پا پيش بزاره
حالا مريم هم كه مشكوك شده بود كه بفهمه كدوم يكي از دوستام بودن هي تو اين راهرو ميرفت و بر ميگشت.....
به علي گفتيم دست از مسخره بازي در بيار و تو كه 2 ساله از اين خانم خوشت اومده و بهش نگفتي برو بهش بگو اين غرور رو بشكن
اينقدر نرفت تا مريم رفت سره كلاس
اينم عكسي از كلاس بقلي كه من (محمد) اشاره كردم به كلاس مريم اينا (البته قبل از اينكه دوستم اولين شكست رو بعد از دو سال بچشه)

خلاصه علي رفتو مطمئن شد كه مريم نامزد داره....... 
چرا علي زوتر نرفت ؟ چرا بايد دو سال بعد.....
من ميخوام اينو بگم :
دوستان ما ايروني هستيم يادتون نره دخترامون غنچه هاي باغ ايروني هستن و پسرامون مردهاي مرد ....
كاشكي يادمون نره.....

|
+| نوشته شده توسط
محمد در دوشنبه هفتم اسفند 1385
|